شهاب الدين احمد سمعانى
مقدمهء مصحح 64
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
هفت مطر است ، از هفت ابر ، باغبان او كالبد است و تعهد وى مر اين شجره را از هفت جهت است و چون نوباوهء باغ باغبان ، پيش سلطان برد او را هفت خلعت است از حضرت سلطان . اما عروق سبعه : يقين و توكّل و رضا و صبر و خوف و رجا و تسليم . و اغصان سبعه : طهارت و صلات و صدقات و صيامات و مجاهدات و حسن خلق و امر به معروف . و اوراق سبعه : صفا و حمد و ثنا و اخلاص و خضوع و حرمت و وفا . و ثمار سبعه : انابت و حيا و تجريد و تفريد و زهد و محبت و اشتياق . و امطار سبعه : مطر كفايت و ولايت و هدايت و رعايت و قربت و نعمت و عنايت . و اما غيوم سبعه : رحمت و كرامت وجود و لطافت و احسان و امتنان و مغفرت . و تعهد اين درخت به هفت چيز است : به فقر و به مسكنت و زهد و جوع و ذلّ و انكسار و افتقار . و خلعت اين پادشاه : جزا و عطا و نعما و خلد و بقا و رضا و لقا . » / a 39 / در روح الارواح حكايتهايى بسيار نقل شده ، كه بدون ترديد بسيارى از سخنوران ، مانند عطّار و مولوى ، حكايات مزبور را اگر از روايت سمعانى نگرفته باشند ، به ظنّ قريب به يقين از روايت كسانى گرفتهاند كه آنان به روايت سمعانى نظر داشتهاند . سمعانى آنگاه كه براى تثبيت و توكيد نكتههاى عرفانى ، دست به نقل حكايت و قصهاى مىزند دقيقا به شروع و فراز و فرود قصه توجه دارد و هم با ظرافتى خاص به وصف حالات درونى قهرمانان قصه مىپردازد و با هنرمندى تمام قصه و حكايت را در پايان به موضوع مورد بحث پيوند مىزند . دهها نمونه از چنين حكايتها و قصهها را در دامن شرح هر يك از اسماء اللّه مىتوان ديد ، و در اينجا به نقل يك نمونهء آن بسنده مىكنيم : « آن درويش در بازار بغداد مىرفت ، ديدهاش بر صورتى با جمال افتاد ، دل از دست بداد ، حيران و عطشان و عريان به زاويهء اندهان باز رفت دل در برنه ، و حاصل جز درد جگر نه . از مژهء چشم قلم ، و از خون جگر حبر ، و از رخساره قرطاس ، و از آب ديده دبيرى ساخته ، و نفر نفير بر فلك فرستاده ؛ چون شب مار گزيدگان ببوده ، گل عارض به خون دل بيالوده ، پيش از آنكه رئيس الكواكب زين زينت بر مناكب فلك نهاد ، قصد بازار كرده ، دل به داغ عشق افگار كرد . چون به بازار آمد و آن شخص كه جمله جمال بود و آيت كمال بود پديد آمد ، آن عشق زيادت گشت و آن وله و تحيّر بهغايت كشيد . از هر كسى پرسيد كه اين كيست ؟ گفتند : ترسا بچهاى است ، آخر الأمر به در دكّان آن شخص زيبا فراز شد و او را از حقيقت كار خود خبر